‍ ⁠⁠منظومۀ حسب‌ حال قصیدۀ واقف در موضوع وقف غمگین مشو ز…

‍ ⁠⁠منظومۀ حسب‌ حال

قصیدۀ واقف در موضوع وقف

غمگین مشو ز وقف من و افتقار من
هست افتقارِ من سببِ افتخار من
بی‌اعتبار چون همه‌ چیزست در جهان
نی دولت‌ست فخر و نه فقرست عار من
دانم که وقف را نبود نیز اعتبار
کو چیز دیگری که شود اعتبار من
در راه خیر و خدمت خلق ار ندادمی
بودم چه حاصلی ز ضیاع و عقار من
اینم بس‌ست گوشۀ باغی و توشه‌ای
حاشا! به مال و جاه نسنجی عیار من
من قانعم به کلک و دواتی و کاغذی
با فرصتی، اگر بدهد روزگار من
این‌ست دولت من اگر پایدار بود
واحسرتا ز دولت ناپایدار من
هفتاد سال گرچه شد از روزگار من
پیری اگرچه جای گرفته کنار من
پیرانه‌سر چو دست به تیغ قلم برم
میدان تهی کند سپه از کارزار من
زیرا چو ذوالفقارِ علی جز به راه حق
گامی نمی‌نهد قلمِ حق‌گزار من
نگذاشتم نگفته کلامی که گفتنی‌ست
تا مقطعی که بود آن در اقتدار من
گاهی به نعل می‌زنم و گه زنم به میخ
اهل هنر شناسد این شاهکار من
ننهفته‌ام حقیقت و کذبی نگفته‌ام
شاهد بر این سخن روشِ آشکار من
در گفت من تناقض و حیلت نبوده است
وین «نعل و میخ» بوده خود از اضطرار من
آزرم را ز دست ندادم به‌هیچ‌روی
خاطی خطا نمود و شنید اعتذار من
گر کاتبی طریقۀ شرم و ادب بِهِشت
خود منفعل شد از قلمِ شرم‌دار من
گر لحظه‌ای ستودم خود کلک خویش را
با عذر قافیه بپذیر اعتذار من
خاموش می‌کنم قلم آتشینِ خود
تا خاطر کسی نگدازد شرار من
می‌خواستم ز من نشود رنجه کس، چه ‌سود
طبع و قضا نبود چو در اختیار من
کین از کسی ندارم و رنجی که بر من‌ست
شاید که باشد از دلِ ناسازگار من
خود بر مزارِ خویش بگریم که بعدِ مرگ
بر دامن کسی ننشیند غبارِ من…
پنداشتی که بی‌کس‌و‌کارم درین جهان!
ایران و خدمتش کس من بود و کار من
نگذاشتند خدمت کشور کنم چنانک
بود آرزوش در دلِ امیدوار من
گر در وطن غریبم و بیگانه‌ام ز خویش
پیوسته بوده با من پروردگار من
زان زنده‌ام هنوز که تا خدمتی کنم…
بستند ره به خامۀ خدمتگزار من
«آیندۀ» مرا چو به آتش بسوختند
هم روز من سیه شد و هم روزگار من
انصاف می‌دهم چه گناه از دیار من
گر بی‌وفا شدست و جفاکار یار من
بسیار کرده‌ام سفر و بازگشته‌ام
جایی ندیده‌ام که به است از دیار من
این کوهسار بی‌علف و دشت‌های خشک
گویی که هست باغ من و لاله‌زار من
هرجا بمیرم آنجا هر چند کربلاست
باز آورند جسم مرا در دیار من
در دل بماند آرزوی خدمت وطن…
بنگار بر مزار من این یادگار من
افسانه بود عمر و مرا بود صد امید
افسوس بر من و دل امیدوار من…

دکتر محمود افشار یزدی

برگرفته از کانال پژواک روشنگری