تا نريزي قند را پيش مگس ” روزي مولانا حكايتي فرمود كه…

تا نريزي قند را پيش مگس
” روزي مولانا حكايتي فرمود كه شخصي به جانب شهري عزيمت كرده بود تا در آن جا به طرّاري و عيّاري مشغول شود؛ ناگاه به محلّه اي رسيد؛ كودكي را ديد كه كُليچه اي بر دست گرفته بود و مي خورد.
اين عيّار از او درخواست كرد.
كودك گفت: نمي دهم.
عيّار اصرار كرد.
كودك گفت: همچو گاو، بانگي بزن تا بدهم.
عيّار به هر سو نگاه كرد، هيچ كس را نديد. از شدّت گرسنگي، بَقَروار، بانگي بكرد و گفت: اكنون بده.
كودك گفت: نمي دهم؛ از آن كه مادر و پدر من سپرده اند كه كُليچه را به گاو مَده، كه لايقِ گاو، كاه باشد”.

* مناقب العارفين، ص ٤٤٧