مسكنِ من درياهاست شمس مي گويد:” فهميدم با آن كه پدر و…

مسكنِ من درياهاست
شمس مي گويد:” فهميدم با آن كه پدر و مادرم را دوست دارم و به محبّتشان محتاجم؛ هر دو در نظرم آدم هايي بيگانه اند. گفتم: پدر عزيزم، بدان كه اين پسرت متفاوت است؛ اگر دلت مي خواهد من را جوجه اردكي فرض كن كه مرغ ها بزرگش مي كنند؛ مطمئن باش كه عمرم را در مرغداني نخواهم گذراند. در آبي كه از وارد شدن در آن مي ترسيد، من جان مي گيرم؛ چون برخلاف شما مي توانم شنا كنم. مسكن من درياهاست. اكر با من ايد، شما هم به دريا آييد؛ وگرنه دخالت نكنيد و در لانه تان بمانيد”.

* ملّت عشق، ص ٦٦