خودم كه خودم را مي شناسم! ” درويشي به شهري در آمد. مردم…

خودم كه خودم را مي شناسم!
” درويشي به شهري در آمد. مردم آن شهر كه به غريبه ها أصلاً اعتماد نداشتند؛ رو به درويش، بانگ برآوردند كه:
از اين جا برو، از شهر ما خارج شو؛ هيچ كس از ما تو را نمي شناسيم.
درويش به آرامي پاسخ داد:
خودم كه خودم را مي شناسم؛ همين برايم مهمّ و بس است. باور كنيد اگر به گونه اي ديگر بود؛ يعني اگر شما مرا مي شناختيد و من خودم را نمي شناختم، بسيار بد و تأسف انگيز بود”.

*ملّت عشق، ص٢٣٣

———————————————-

چه قشنگ !👍