?☀??? جماعتی بوزینگان درکوهی بودند چون شب شد سرما بر آنان…

?☀???

جماعتی بوزینگان درکوهی بودند چون شب شد سرما بر آنان هجوم آورد ، کرم شب تابی دیدند گمان کردند آتش است هیزم بر او می نهادند و می دمیدند…

برابر آنها مرغی داد می زد که این آتش نیست ، به او توجه نمی کردند مردی از آنجامی گذشت به مرغ گفت رنج مبر اینان حرف ترا نمی شنوند مرغ سخن او نشنود و جلوتر آمد تا به بوزینگان بفهماند که آتش نیست او را بگرفتند و سرش را جدا کردند …

#کتاب : کلیله و دمنه

———————————————-

حقش بوده که بکشنش…???
والاح…
بابا اونا بوزینه بودن خب
ذاتشون اینه که ….??
این که می دونسته چرا رفته جلو…
حقشه که بمیره???
تا دیگه از این کارا نکنه والا?

———————————————-

این قسمت کلید اسرار ۳

———————————————-

1139485125_339080

———————————————-

????????