آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد ! دیوانه سرِ قول و قرارم…

آمد به خیالم ، به کنارم که نیامد !
دیوانه سرِ قول و قرارم که نیامد

بیرون زدم از خانه به آوارگی شهر
خود را به نسیمی بسپارم که نیامد

شهری پُرِ صورت ولی از عاطفه خالی
این چهره و آن چهره، به کارم که نیامد

جز سقف چه آوار بریزم به سری که
بر خاک نیفتاد و به دارم که نیامد

تا صبح من و کوچه و دلشوره ی باران
می گفت، ببارم که ببارم که نیامد …..

دیدگاهتان را بنویسید