تاصدایی اشنا امد گمان کردم تویی تا نگاری با وفا امد گمان…

تاصدایی اشنا امد گمان کردم تویی
تا نگاری با وفا امد گمان کردم تویی

بانگاهی گرم و گیرا چونکه دیدم لحظه ای
دلبری از دورها امد گمان کردم تویی

عطر گل پیچید و من سرمست و مدهوشش شدم
بوی مریم هر کجا امد گمان کردم تویی

چشمهایت میدرخشد مثل مهتابی به شب
ماه چون در اسمان امد گمان کردم تویی

هر زمان دردی به جانم زد که ویرانم کند
چونکه حرفی از دوا امد گمان کردم تویی

یک نفر با عشق و احساسی که دل را میبرد
شاد و پر شور و نوا امد گمان کردم تویی

تا قدم بر کوچه ی عشقم نهاد ان با وفا
از رقیبان شد جدا ، امد گمان کردم تویی

دیدگاهتان را بنویسید