✅ مبادا که عرفان دکان شود اسمم عرفان بود و همه عمرم به…

✅ مبادا که عرفان دکان شود

اسمم عرفان بود و همه عمرم به کندوکاو در این نام گذشت؛ اما به یاد ندارم که هرگز شیخی داشته باشم و مرادی و مرشدی و پیری و خانقاهی.
کلمات،مرادم بودند و کتاب ها مرشدم و زندگی خانقاهم.

می ترسم از اسمم که مبادا برایم سرسپردگی بیاورد،که مبادا ذوب شوم در کسی ،که مبادا دستبوسی کنم ، که مبادا به پایی بیفتم و هزار مبادای دیگری.

می ترسم از اسمم که مبادا به سویی بلغزد که تعقل نباشد و تعصب باشد؛ به سمتی برود که خرد نباشد و خرافه باشد؛ به مسیری بیفتد که تدبیر نباشد و تقلید باشد.

می ترسم از عرفان که دکان شود؛زیرا که ما همه خریداران اجناس بدلیم که اصل گران است و بضاعت ما اندک است.

می ترسم از عرفان که زندان شود؛ زیرا که ما همه زندان زاده ایم، میراث ما غل و زنجیر است ما هرگز برای آزادی نجنگیده ایم ما همیشه برای زندانی تازه تر جنگیده ایم.
ما قرن هاست ما هزاره هاست که از زندانی به زندانی می گریزیم از زنجیری به زنجیری و از بندی به بندی.
ما آزادی را نیاموخته ایم ،ما زنجیر گسستن نمی دانیم ،ما رهایی از بند نمی خواهیم.

ما با هم می جنگیم زیرا بر این باوریم که زندان من از زندان تو بهتر است، زنجیر من از زنجیر تو زیباتر،بند من از بند تو محکمتر.

ما خودکامگانی هستیم شیفته استبداد و می توانیم از هر گوشت و خون و استخوان و اسکلتی برای خود بتی بسازیم . ما قربانی می دهیم و قربانی می کنیم به پای بتان دست ساز خویش.

ما دست می بوسیم،ما به پا می افتیم،ما سنگ به سینه می زنیم ،ما خاک بر سر می کنیم،ما بر باد می رویم.

فرقی نمی کند این بت یا آن بت ،بت پرستی کفر است.
فرقی نمی کند این دست یا آن دست ، دستبوسی حرام است.
فرقی نمی کند این پا یا آن پا ،به پا افتادن شرم آور است.
فرقی نمی کند این خاک یا آن خاک ،خاک بر سر کردن رقت انگیز است.
فرقی نمی کند این باد یا آن باد، بر باد رفتن اسفناک است.

اسمم عرفان است و با همین عرفان ناچیزم می گذرم از دست‌ها و پاها و خاک ها و سنگ ها و بادها…

اسمم عرفان است و از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

«عرفان نظرآهاری»

دیدگاهتان را بنویسید