گفتند عاشق نشو اما میان این دلتنگی خدایی نبود که پرستش…

گفتند عاشق نشو
اما میان این دلتنگی
خدایی نبود که پرستش کنم
چمشمانت را
 همیشه
تا خط موازی لبهایت
 می بوسم
و لی
 تو بگو
 مگر می شود خدا را بوسید
با او قهر کرد
و به انتظار آمدنش عاشقی نکرد
شاید دیوانه شده ام
این روزها
با قابهای خالی هم حرف میزنم
وگونه هایم را
 با پرستش نگاهت خیس میکنم
باید امشب
 قرصهایم را بخورم
دیگر گلها هم خسته اند
از خوردن قرصهایی
که هرشب با تب انتظارت
به آنها می بخشم
تو را یادم رفته
با عطری که هر روز
به پیراهنت میزدی
و در کشاکش رفتنت
لبخندهایم هر روز
 کوچک و کوچکتر می شدند
مرا ببوس
حتی در خیالم
روزگار این روزها
 سخت می گذرد برمن ….

دیدگاهتان را بنویسید