میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای…

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند خدایا کافران را بکش
مولانا از کنار مسجد رد شد و رفت تا به کلیسایی رسید و دید درآنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند خدایا کافران رابکش
‏ومولانه رفت تا به در میخانه ای رسیدو دید در انجا خم ها رو به هم میزنند و میگویند بزن به سلامتی … سپس میگوید انموقعه فهمیدم که تنها در مستی است که انسانها برای هم ارزوی سلامتی میکنند و ارزوی مرگ یکدیگر را ندارند ..

دیدگاهتان را بنویسید